تبليغاتX
صائب

قالب وبلاگ


صائب
شاید دنبال یه بهونه میگردم واسه ستایش تو واین میشه حرفی از دلم که شاید بی معنا جلوه کنه  

با توام كهنه رفيق
كنج اين قلب كبود
كه ز يادش بردند
خانه اي ساخته ام از بر تو
در و ديوارش شعر
پنجره رو به خدا
با توام دوست من
هر كجايي هستي
دلت از غصه دنيا خالي


موضوعات مرتبط: دل نوشته
[ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ] [ 21:41 ] [ نادر رفیعی ]

هر دم آرام سخن ميگويم

كه مبادا سخنم بشنود آن مردغريب

كه از اين كوچه گذشت

با تو هستم آري

با تو از قصه ي شب ميگويم

قصه ام را بشنو

با توام رهگذر كوچه تنهايي من  

آري آنشب من و مهتاب

غرق در نور ستاره

همنوا با باده

بر زبان شكوه وناله

سخن از جام شرابي كرديم كه تو مي نوشيدي

من خراب از غم تو

تو خراب از باده

من دلم خون شده از دوري تو

تو دلت گرم

به يك جام شراب

من وتو همدرديم

هر دو برميگرديم

به آن حالت قبل

ولي اي كاش بفهمي كه چرا

من از باده نخوردم مي و باز

مستم از بوي شراب ؟

تو شراب آلوده

ومن آلوده تو

هر دو آلوده شديم

ولي اين عشق كجا ؟

گرمي جام كجا ؟

هر دو مان ميسوزيم

بگمانم كه نمي داني تو

فرق اين آتش را

تو اگر ميسوزي

بر لبت جام شراب

من اگر ميسوزم

آتش از دوري توست

.....

 


موضوعات مرتبط: دل نوشته
[ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 23:54 ] [ نادر رفیعی ]
سلام !
آري همين سلام بود كه فاصله ميان من و تو را برداشت! شايد آنروز نه من ونه تو هيچ كدام باور نداشتيم كه روزي من و تو ما باشيم آنهم براي هميشه !
سلام همه سردي ها را با خود برد و من ماندم و تو كه ديگر ما شده بوديم
سلام آغاز بود، آغازي براي همه عاشقانه هاي من و تو .
سلام پلي بود براي تراوش همه حرف هاي شيريني كه بر زبانمان جاريست و هنوز سلام براي من مقدس ترين واژه مانده ....


موضوعات مرتبط: دل نوشته
[ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 ] [ 22:54 ] [ نادر رفیعی ]

امشب بوي بهار نارنج گوشه حياط  خانه و باران هوا را مست مست كرده بود چه رسد به آدم ها!، ياد شيراز و نارنجستان قوام، توي ارديبهشت،  كه مست مي شود هر رهگذري از بوي بهار، امشب در اين حال و هوا دوباره تو در خاطرم زنده شدي، تويي كه خود بهار و خزان مني، زيباترين فصل هاي عالم، زيباترين ترانه هستي ، و محبوب ترين فرشته آسمان ها

آرام آرام بوي تو با بوي بهار در مي آويزد و من بهاري مي شوم، هر چند دوري از من اما بهار تو را براي من نزديك تر از هميشه به بزم باران مي آورد و من و تو دست در دست هم و دوشادوش آسمان وهم نوا با باران شادمانه مي رقصيم .

آري

از همين جا به تو درود مي فرستم بهار من...


موضوعات مرتبط: دل نوشته، نامه اي به دوست
[ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 ] [ 22:7 ] [ نادر رفیعی ]

سلام

چند وقتيست حتي فرصتي نيافته ام براي سلام كردن به فرشته ها! انگار زمين بد جور مرا به خويش مشغول داشته كه آسمان را برده ام از ياد.

مي خواهم امشب اندكي حرف بزنم، راستش امشب ديگر خيلي حرف دارم

آمده ام تا سلام كنم، سلام خودش دنيايي از ناگفتني هاست! تو كه اين را مي داني ؟

ميخواهم با تو حرف بزنم و بگويم از قصه من، شب و دلتنگي !

آري . . .

امشب دلم چه بي هوا هواي تو كرده، چه سركشي ها كه نمي كند، دلم با هر زمزمه شب تو را مي خواند، تا همراهيش كني، مي خواهد همراهش باشي در اين سفر طولاني !

اين بار مي خواهم به حرف دلم گوش كنم، مبادا روزي، تو را فراموش كنم ...

 


موضوعات مرتبط: دل نوشته، نامه اي به دوست
[ پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 22:41 ] [ نادر رفیعی ]
شب به اوج مي رسد و باز دلتنگي رهايم نميكند.
من مانده ام و آسمان بي ستاره شب،
من مانده ام و سكوت بي انتهاي شهر خاموش!

و چه آزارم ميدهد
اين سكوت موحش،
 با نگاهم آسمان را ميكاوم
 براي ياقتن ماه ..

آري
براي ديدن تو ،
افسوس
آسمان ابريست درست مثل دلم ...


موضوعات مرتبط: دل نوشته، نامه اي به دوست
[ پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391 ] [ 23:54 ] [ نادر رفیعی ]

چنديست رفته اي و من بي خبرم از تو

نميدانم چند روزاست ، زيرا بي تو مرا فرقي نيست ميان شب و روز .

نه روز ها مي آيي كه خورشيد آسمانم باشي ونه شب ها تا ستاره ام،

من مانده ام و رد پايي خيالي از فرشته ها...

ترانه هايم بي تو به بي وزني افتاده اند و آسمان چشم هايم هميشه طوفانيند.

مرا با دلتنگي هايم تنها گذاشتي و رفتي هر چند گفته اي به يادم هستي..

آري

اين منم كه سخن به شكايت ميگويم درست فهميدي دلم برايت تنگ شده است...


موضوعات مرتبط: دل نوشته، نامه اي به دوست
[ چهارشنبه سی ام فروردین 1391 ] [ 12:40 ] [ نادر رفیعی ]

از ميان  قصرهاي  كاغذي

يك نفر دارد صدايم  مي زند

يك نفربا بوي ياس

همصدا با هوي باد

يك نفر آرام مي خواند مرا...
موضوعات مرتبط: طنز
ادامه مطلب
[ جمعه نوزدهم اسفند 1390 ] [ 13:9 ] [ نادر رفیعی ]
گاه و بي گاه دلم بهانه تو ميگيرد، دلم را دلداري مي دهم و اميد به آمدنت، به روزي كه مي آيي وسياهي رخت مي بندد از آسمان غبار گرفته دلم، روزي كه مي آيي تا فرشتگان جشن رقص و پايكوبي به پا كنند، روزي كه مي آيي تا زمين و آسمان پيوند زده شوند! پيوندي ناگسستني ...!

آري !

اميدي هست مرا به آمدنت و اميد چون چراغيست كه گرچند كم سوست اما باقيست ...

و آدمي به اميد زنده است .

مي خندم

مي خوانم

و به انتظار آمدنت چشم به آسمان مي دوزم

.....!  


موضوعات مرتبط: دل نوشته
[ پنجشنبه هجدهم اسفند 1390 ] [ 16:56 ] [ نادر رفیعی ]

بوي سكوت مي آيد، من، در، ديوار...چه تفاوتي داريم با هم، وقتي سكوت تنها سخن من باشد، به راستي چه فرقي است ميان من و ديوار ...؟

از ديوار گفتم همه قصه هاي كودكانه ام متولد شدند براي بار ديگر، ديوار، كوچه، چينه و درختان سپيدار با سايه هاي خيالي هنوز در خاطرم زنده اند. چينه هاي شكسته از باران،  درختان پيچيده در هم ، پير مرد خسته وتنها، جوي باز مانده از حركت، صداي ني چوپان كه راه صحرا را براي جرعه آبي به كوچه دلتنگي تغيير داده. هنوز هم به ياد دارم وزش نسيم خسته كه با درختان در مي اويزد و آواي دلنشينش در مي آميزد با صداي خسته پير مرد و ني چوپان...


موضوعات مرتبط: اجتماعی، نامه اي به دوست
ادامه مطلب
[ چهارشنبه دوم آذر 1390 ] [ 10:25 ] [ نادر رفیعی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

گاه نزديك مي شوي و گاه دور ؛ نمي دانم كدام را باور كنم !
نميدانم شايد سرنوشنم با سرگرداني گره خورده است...
امکانات سایت

آی پی رایانه شما :

بک لینک طراحی سایت